تبليغاتX
غزل های زیبا

غزل های زیبا

شعر غزل متن ادبی

صبح یک روز سرد پاییزی
روزي از روزهاي اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم خوشحال
****
بچه ها گرم گفتگو بودند
باز هم در کلاس غوغا بود
هريکي برگ کوچکي در دست
بار انگار زنگ انشا بود
****
تا معلم ز گرد راه رسيد
گفت با چهره اي پر از خنده :
باز موضوع تازه اي داريم
« آرزوي شما درآينده »
****
شبنم از روي برگ گل برخواست
گفت : مي خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم ، دوباره آب شوم
****
دانه آرام بر زمين غلتيد
رفت و انشاي کوچکش را خواند
گفت : باغي بزرگ خواهم شد
تا ابد سبز سبز خواهم ماند
****
غنچه هم گفت : گر چه دلتنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسيم بهار و بلبل باغ
گرم راز و نياز خواهم شد
****
جوجه گنجشک گفت: مي خواهم
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روي هر شاخه جيک جيک کنم
در دل آسمان رها باشم
****
جوجه ي کوچک پرستو گفت :
کاش با باد رهسپار شوم
تا افق هاي دور کوچ کنم
باز پيغمبر بهار شوم
****
جوجه هاي کبوتران گفتند :
کاش مي شد کنار هم باشيم


توي گلدسته هاي يک گنبد
روز شب زاير حرم باشيم
****
زنگ تفريح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هريک از بچه ها به سويي رفت
و معلم دوباره تنها شد
****
با خودش زير لب چنين مي گفت :
آرزوهايتان چه رنگين است !
کاش روزي به کام خود برسيد،
بچه ها ، آرزوي من اين است !

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت   توسط تنها  | 

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

فاضل نظری

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت   توسط تنها  | 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط تنها  | 

*
چقدر چله نشینی؟… چهل… چهل… تا چند؟
چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند
*
به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود!
که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل هم‌اند- سرد و سیاه-
غروب‌ها و سحرهاش خسته‌ام کردند
کشانده‌اند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا منتظر نمی‌خواهند!
*
تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست
جهان عاشقی‌ام را غروب‌ها آکند…
تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت
تو نیستی که درختان به خویش می‌بالند!
تو نیستی و… چقدر از زمان من باقیست
*
چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند
به چشم‌های کسی احتیاج دارد که
زند به شاخه ادراک خاکی‌اش پیوند
به چشم‌های کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند
*
چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟
چقدر بی تو سرودن قصیده‌های بلند؟
*
امیر اکبرزاده
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت   توسط تنها  | 

این روزها هوای غزل عاشقانه نیست

بیدل تر از زمانه ی ما هم زمانه نیست

بسیار نو بهار در این باغ خیمه زد

اما به روی هیچ درختی جوانه نیست

بر ساز ها غبار غریبی نشسته است

یا فصل فصل رویش باغ ترانه نیست

جان می دهیم و حسرت بسیار می بریم

این هستی و بال کم از تازیانه نیست

روزی زمانه بر سر مهر آید ای دریغ

دیگر از این بهار جوانی نشانه نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت   توسط تنها  | 


وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
...............
در میان من تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی
تو به لبخندی
این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش را داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
حميد مصدق
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت   توسط تنها  | 

تو دیگر تنها نیستی
من هم کم کم دارم فراموش می‌شوم.
با این حساب اگر لابه‌لای سلامی سرد
گذشتیم از کنار هم
و نگاه نکردیم
گمان مبر که فراموش کرده‌ایم
خیال کن
که نام و نشان آشناهامان را
کودکانی بازیگوش
سیاه کرده‌اند، به رسم کودکی
و یا خط خطی شده است
جسم و جان کوچکمان از سنگ.
خیال کن که باران تمام این سالها
فقط حافظه‌ی ما را گل آلود کرده است
خیال کن که کوریم
یا کورمان کرده‌اند... 
اگر گذشتیم و
نگاهی
نیم نگاهی
از ما به هم نرسید.

مسعود امینی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت   توسط تنها  | 

فرخي سيستاني

دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي

بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي

من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي

جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي

به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي

بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي

كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي

دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي

همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي

نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط تنها  | 

سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
نه ري را جان !
نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !

سيد علي صالحي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط تنها  | 

گل باغ آشنایی

گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!
گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...

محمود مشرف تهراني ( م.آزاد )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط تنها  |